تبليغاتX
جمله ها و نکته ها

  

    

 

از چهارم بهمن 83
تا
چهارم بهمن 88

پنج سال تمام

.
.
.

و شش
شروع شد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 بهمن1388ساعت 0  توسط مهدی  | 

"...انسان بخاطر زندگي و زندگي كردن به دنيا نمي آيند بلكه تنها مردن و چگونه مردن هدف اين زندگي است، همه مي خواهند مرگ خود را به بهترين شكل به ديگران نمايش بدهند شايد بخاطر آن باشد كه اكثرمردم فكر مي كنند تنها مرگ است كه در خاطره ها مي ماند يا اين باشد كه مرگ ساده ترين اتفاق زندگي است كه مثل يك شوخي به سراغ هركس مي آيد، در خيابان راه مي روي ناگهان ماشيني مي آيد و با آن تصادف مي كني و مي ميري، در صحرا راه مي روي واز طبيعت بكر و آفتاب سوخته لذت مي بري كه عقرب يا ماري تو را نيش مي زند و در جا مي ميري، البته شايد مار صحرا يا عقرب بيابان موجوداتي كريه باشند وهمه مردم از آنها پرهيز كنند ولي من به ياد دارم كه در روزي با يكي از دوستان به كنار دريا رفتيم، من در آن زمان نمي دانستم كه نيش موجود دريايي زيبايي به نام توتيا تا اين حد كشنده باشددوست من درست مثل يك كاشف براي سرگرمي پسر كوچكش توتياي دريايي را از آب گرفت و با لبخند پيش چشم پسرش آورد اما قبل از آنكه پسرش توتيا را لمس كند گزشي جان دوستم را در مقابل فرزندش گرفت..."

موزه مرگ، اثر شارمين ميمندي نژاد "موسس جمعيت امام علي (ع)"
نشر چشمه، زير پل کريم خان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 دی1388ساعت 0  توسط مهدی  | 

میگم که!

تا حالا چقدر با خودت حرف زدی؟

چقدر از حرفایی که زدی حرفای بدرد بخوری بوده اند؟

چقدرشون حرفای فلسفی بوده اند؟

چقدرشون حرفای منطقی! بوده اند؟

چقدرشون الکی بوده اند؟

چرت و پرت؟ مزخرف؟ چرک؟ کثیف؟!

چقدر از حرفات مربوط به دیگران بوده؟

چقدرشون راجع به خودت؟

چقدر خودت رو سرزنش کردی؟

چقدر بقیه رو؟

چقدر از حرفات عمیق بوده؟

چقدرش ارزش داشته؟

چقدرش رو بارها تکرار کردی؟

چقدر از این تکرار ها به خاطر فراموش کار بودنت بوده؟

و چقدرش به خاطر اهمیت اونا؟

چقدر تو حرفات احساس دخیل بوده؟

چقدر تو حرفات تفکر وجود داشته؟

چقدر کشف داشتی؟

چقدر نکته به ذهنت رسیده؟

چقدر این حرفا رو واسه بقیه هم گفتی؟

چقدر از این حرفا رو حاضری واسه بقیه هم تعریف کنی؟

چرا؟

به تو گیر نمیدم

چرا کلا اینجوریه؟

چرا میگن حرف باد هواست؟

چرا میگن آسون ترین کاره؟

چرا؟

چقدر از حرفات رو حاضری بنویسی؟

اینم بگو

همین الان چی داری به خودت میگی؟

نه!

اینا رو نه!

در مورد من که این چرت و پرتا رو نوشته ام چی داری به خودت میگی؟

بگو بهم

می خوام بدونم

چه وقتایی بیشتر از همیشه دلت می خواد با خودت حرف بزنی؟

چرا؟

جواب بده تو رو خدا!

همینجوری نخون و ادامه بده!

یه چند لحظه صبر کن و جوابمو بده

شاید الان به خودت بگی اینم سر کاریه!

مثل کلی از مطالب قبلی مهدی

شایدم درست گفته باشی

اما جواب بده

فعلا راه درازی واسه نتیجه گیری باقی مونده!

بگو بهم که چرا آدما اینجورین؟

اگه حرف زدن با خودشون رو ازشون بگیری

چیز دیگه ای هم واسشون می مونه؟

بگو ببینم

چقدر وقتی تنها نیستی با خودت حرف می زنی؟

وقتی یکی باهات حرف می زنه

همزمان چقدر با خودت حرف می زنی؟

حواست کجاست؟

واسه چی؟

چی رو بررسی می کنی آخه؟!

چک می کنی چی جواب بدی؟

چک می کنی که چه عکس العملی نشون بدی؟

من اشتباه گرفته ام؟

اون بخشا حرف نیست؟

فکره؟

نه عزیزم

تو اشتباه گرفتی

من منظورم از حرف بلند بلند صحبت کردن نیست

حالا که تعریفامون یکی شد

نه

با تو که از اولشم تعریفت این بود نیستم

با تو ام که تازه این تعریف رو فرض می کنی

حالا که تعریفامون یکی شد

یه بار دیگه به سوالا جواب بده

چرا حوصله نداری؟

کارای مهم تر داری؟

من فضولم؟

مثل من بیکار که نیستی؟

مطمئنی؟

جواب بده دیگه

جواب بده فوق فوقش آخرش می خندیم!

حرفایی که با خودت می زنی چقدرش به شکل سوال و جوابه؟

نمی تونی جواب سوالایی که با چقدر پرسیده می شن رو بدی؟

می تونی جواب بقیه سوالا رو بدی یعنی؟

به نظرت

جامعه بشری چقدر از پیشرفت ها

و چقدر از پسرفت هاش رو

به خاطر حرف داره؟

و چقدر از این حرفا

حرفایی بوده که آدم با خودش زده؟

به نظر تو

حرف و عمل چه نسبتی با هم دارند؟

به نظر تو

حرف زدن با خود

فرقش با حرف زدن با دیگران در چیه؟

فرقی نداره؟

اشتباه گفتی دیگه!

حداقل فرقش اینه که اونو با خودتی

اون یکی رو با دیگران!

دیدی!


بابا بزرگم اومد بگیره بخوابه

بنده خدا یه چند روزیه مهمون ماست

برم دیگه کم کم

این سوالا رو پس بپرسم و برم

چقدر توی حرفایی که با خودت میزنی

خدا هست؟

چقدرش درد دله؟

چقدرش خواسته هاته؟

چقدر از خواسته هات برای خودته؟

چقدرش برای دیگران؟

چقدر از حرفات واسه خود خود خداست؟

و واسه این بخش کار

چقدر حاضری حرفات رو در عمل ثابت کنی؟

ببخش که سر و چشت رو درد اوردم!

و با تشکر
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 دی1388ساعت 22  توسط مهدی  | 

 

جهنم وقتی آغاز میشود که خدا به تو این قدرت را اعطا میکند تا ببینی که چه کارهائی را میتوانستی انجام دهی، چه کارهائی را باید انجام میدادی و چه کارهائی را میخواستی انجام دهی... ولی انجام ندادی.

گوته

(اصل مطلب)

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آذر1388ساعت 0  توسط مهدی  | 

 

ما که زديم تو خط گذاشتن شعر

اينم روش!

 

ولي اين يکي جاي ديگه گير نمياد

از دل کسي در اومده که هدفش زمزمه با خودش بوده و بس

و خوب

يک سري آدم هم که شنيدن، سعي کردن قسمت هاييش رو سر هم کنند و برسن به اين

 

پدربزرگ من، پس از 65 سال زندگي مشترک با مادربزرگم:

 

 

به کجا مي روي اي زن به شتاب از بر من

اي زن با صــفا و با وفــــا بهـــتر ز مــن        دختر عمه من

دوري ز بــرم از تــو خبـــر نيــــست مــرا

ميسوزم و ميسازم و چاره دگر نيست مرا         دختر عمه من

خواهـــم کـه بـه جـــانب تـو پــــرواز کنــم

اما چــه کنـم که بـال و پــر نيـــست مــرا        دختر عمه من

 

 

اسماعيل تهراني

+ نوشته شده در  جمعه 6 آذر1388ساعت 9  توسط مهدی  | 

 

 

بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید

صداش
به شكل حزن پریشان واقعیت بود
و پلك هاش
مسیر نبض عناصر را
به ما نشان داد
و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما كوچاند

به شكل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر كرد
و او به شیوه باران پر از طراوت تكرار بود
و او به سبك درخت
میان عافیت نور منتشر می شد
همیشه كودكی باد را صدا می كرد
همیشه رشته صحبت را
به چفت آب گره می زد
برای ما، یك شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا كرد
كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشیدیم
و مثل لهجه یك سطل آب تازه شدیم

و ابرها دیدیم
كه با چقدر سبد
برای چیدن یك خوشه بشارت رفت

ولی نشد
كه روبروی وضوح كبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله نورها دراز كشید
و هیچ فكر نكرد
كه ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یك سیب
چقدر تنها ماندیم...

 

 

سهراب

 

دانلود با صدای زنده یاد خسرو شکیبایی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت 18  توسط مهدی  |