سلام،
قسمت دوم برورق رفته های واقعا بر ورق رفته (فکر کنم بهتره به عنوان یک سرفصل جدید ازش استفاده کنم) رو ببینید:
انسان از آهن سخت تر، از سنگ قوی تر و از گل سرخ شکننده تر است.
ضرب المثل ترکی
می دانی بزرگترین مخترع چه کسی بوده؟ ...تصادف!
مارک توآین
پشت سر هر مرد موفقی یک زن هست. پشت سر آن زن، همسر آن مرد موفق!!
Groucho Marx
مهمترین مانع پیشرفت انسان، انسان است.
Don Marquis
انسان تنها موجودی است که تله درست می کند، طعمه گذاری می کند و سپس خودش در تله می افتد.
John Steinbeck
آدم سیب را خورد و هنوز دندان های ما درد می کنند.
ضرب المثلی مجارستانی
انسان – موجودی که در پایان یک هفته ی پر کار و وقتی که خداوند خسته بود، خلق شد!
مارک توآین
به خودت اطمینان داشته باش. تو خیلی بیشتر از چیزی که فکر می کنی می دانی.
Benjamin Spock
ایده آل های کنونی ما، همچون خدایان گذشته احتیاج به قربانیان انسانی دارند.
جرج برنارد شاو
هرکس به دیگری حسادت کند، به برتری او اقرار کرده است.
Samuel Johnson
خوب...
برسیم به موضوعی که قولش رو داده بودم.
(هشدار! امثال از اینجا به بعد مطلب رو می تونید در مجلات زرد هم مطالعه کنید، پس چنانچه علاقه ای به این موارد ندارید می توانید از اینجا به بعد مطلب را مطالعه نفرمائید. عواقب هرگونه عدم توجه به هشدار داده شده بر گردن خودتان می باشد.)
(هشدار 2! اگر چنانچه از اینجا به بعد مطلب را می خوانید به خاطر مطالب زردش! همچون: عشق و عاشقی، قتل و کشتار، فیلم خصوصی!!!، ایدز و ازدواج موقت و همچنین معافیت سربازی، کورخونده اید!!! البته ببخشیدا، چون از این چیزا نداره.)
(هشدار 3! من نه آدم ناامیدیم!! نه دپرس!!! نه هیچ چی دیگه!!! حداقل خودم اینجوری فکر می کنم. این چیزایی هم که می گم اگه تو این مدت باهام برخورد داشتین می دونید که زیاد بروز بیرونی نداشته چون در واقع درونی اش هم مدت زمان طولانی نداشته یا در واقع آزار دهنده نبوده.)
می گفتم...
...انسان موجودیه که زیاد تغییر می کنه. تغییر در ظاهر، در رفتارها، در احساسات و در خیلی چیزای دیگه. (البته منظورم از انسان، آدم نیستا! انسان خالیه!)
پس منم بنا بر یک قیاس، همینجوری هستم. یعنی زیاد تغییر می کنم.
وقتی به گذشته نگاه می کنم و می بینم که چقدر تفاوتها زیاد شده، هم خوشحال میشم و هم نگران. خوشحال به این دلیل که شاید به هیچ وجه از شرایط موجودم ناراضی نباشم و از اینکه می بینم که همون تغییرات باعث شدند که به اینجا برسم و نگران از اینکه می فهمم که این شرایطی هم که الان دارم دائمی نیست و هر لحظه ممکنه تغییر کنه.
اما علاوه بر این دو احساسی که گفتم، یه چیز دیگه هم بود.
چیزی که توی مطلب قبلی بهش اشاره ای کردم.
دلتنگی.
دلتنگی که داشتم و شاید الان بعد از گذشت یک مدت یه مقدار کمتر شده باشه، به یک چیز یا مورد خاص برنمی گشت. تقریبا همه چیز رو در بر می گرفت.
تمام خاطراتی که به یاد می آوردم به نوعی دلتنگی برانگیز!! بودند.
برای بعضی شون که واقعا ناراحت می شدم و اینکه چرا الان دیگه نمی تونم بهشون دسترسی داشته باشم.
از خاطرات بچگی گرفته تا اتفاقاتی که شاید زیاد هم ازشون نگذشته باشه.
از دوران خوبی که با پسرخاله ام توی مشهد داشتیم. از زندگی ای که با هم کردیم. از اینکه با هم بزرگ شدیم. از اینکه دوقلوهای افسانه ای بودیم! از اینکه من اومدم تهران و این رابطه بهم خورد.
از دوران قبول نشدن در کنکور ریاضی و شرکت در کلاس کنکور هنر! از آشنا شدن با مباحثی که واقعا از دونستن و فهمیدنشون احساس شعف می کردم. از دوستان خوبی که برای اولین بار بعد از 10 سال دوری در تهران پیدا کردم. از اینکه کنکور رو که دادم دیگه هیچ کدوم رو ندیدم در صورتی که می تونستم.
از دوران اینترنت بازی!! از دنیای مجازی! از چت و چت روم!! از دوستان چتی!!! از asl و 18 m teh!!!! از زمانی که چت و چت روم و دوستان اینترنتی رو با هم گذاشتم کنار و راه برگشتی هم نذاشتم.
از زمانی که تونستم در رشته ای که می خواستم قبول بشم. از ابتدای دوره لیسانس. از زمانی که واقعا عاشق طراحی صنعتی بودم. از دانشگاه آزاد هنر و معماری!!!!!!!!! از دوستان بی نظیری که اونجا برخلاف کلیت خیلی خاصش!! بهم داد. از اینکه 2 سال نشده علاقه ام به طراحی صنعتی تبدیل به تنفر شد و 2 سال آخر رو با زجر و به خاطر گرفتن مدرک گذروندم.
از زمانی که وبلاگ نویسی رو شروع کردم! از زمانی که توی پرشین بلاگ می نوشتم. از زمانی که واسه خودم می نوشتم چون خواننده ای نداشتم. از زمانی که راجع به گلادیاتور می نوشتم و شِرِک!! راجع به ریچارد مارکس و سیناد اوکانر! راجع به المپیک و نانوتکنولوژی!!! از زمانی که نوشتن توی وبلاگ رو با نوشتن یک متن جدی در مورد اینکه اینکار به درد من نمی خوره و ازش خوشم نمیاد! ترک کردم.
از زمانی که عاشق فیلم و سینما شدم. از زمانی که حتی یک نامزدی اسکار فلان بازیگر رو به همراه سال ساخت فیلم و نام کارگردان و سایر عوامل!!! فراموش نمی کردم. از زمانی که با خوندن فیلمنامه پالپ فیکشن، عاشق فیلمنامه نویسی شدم!! از زمانی که شروع کردم با اینترنت Dial-up پالپ فیکشن دانلود کردن!!!!! از زمانی که شروع کردم به نوشتن فیلمنامه های ناتمام! و بعد بیخیال همه اش شدم.
از زمانی که ....
...
بگذریم...
همه این موارد سخت منو به فکر فرو برده بودند. از اینکه می دیدم برای رسیدن به بعضی از اون حالت ها و اتفاق ها و تجربیات و آدم ها، هرچی پل سر راه بوده خراب کرده ام...
البته این اتفاقات گذشته ولی مطمئنا تاثیرشون از بین نرفته.
نمی دونم که بعدا چی میشه. علاقه یا بهتر بگم، عجله ای هم برای دونستنش ندارم. فقط می دونم که یه خورده بفهمی نفهمی آدم بی وفائیم.
این قضیه ایه که این چند وقت خیلی منو مشغول کرد.
این چند وقت و این احساسات تازه، با یک اتفاق، به نقطه عطف خودش رسید. با یک فیلم.
فیلمی که این چند وقت توی جمع های دوستانه خیلی ازش حرف زدم و بیش از اندازه.
نکته ای که شاید باعث تعجب یا بعضی وقت ها عصبانیت بچه ها شد!!
برای من توی این فیلم (با اینکه کلیت موضوعی اش ربطی با اتفاقاتی که من رو به فکر برده بود نداشت) چند تا نکته بود:
تاثیر این اتفاقات بروی هم. رابطه های عمیق بین افراد یا اتفاقات حتی پس از گذشت مدتهای زیاد. و از همه مهمتر، امکان برگشت.
در واقع این فیلم مثل یک آرامبخش عمل کرد. بارها نشستم و از اول تا آخرش رو نگاه کردم. بارها و بارها. طوری که این مساله بین بچه ها به یک جوک تبدیل شد! و طوری که بسیاری از دیالوگهای فیلم رو حفظ کردم!!
البته استفاده مخدری!!!! ازش نمی کردما!!! یا وقتم رو باهاش هدر نمی دادما!!! فقط زمانی رو که قرار بود یه فیلم دیگه ببینم ترجیح می دادم به دیدن این فیلم بگذرونم.
بعد از این فیلم، شروع کردم به مرور اتفاقاتی که به بعضی شون اشاره کردم.
مهمترین نکته ای که بهش رسیدم این بود که درسته که خیلی از اونها دیگه تقریبا از دست رفته اند و شانس رسیدن بهشون تقریبا صفره ولی غیرممکن نیستند.
یکی از دیالوگ های بسیار زیبایی که توی همون فیلم هست اینه:
- حالا که دوباره همدیگرو دیدیم می تونیم خاطره ای رو که اون موقع داشتیم عوض کنیم. دیگه لازم نیست اون پایان غمناکی رو که دیگه نمی تونستیم همدیگرو ببینیم، داشته باشه.
- آره! به نظر من خاطرات تا وقتی که آدم زنده باشه قابل تغییرند.
منم شروع کردم.
شروع کردم به بازسازی یه سری چیزها که دم دست تر بودند.
اولین چیزی که ازش شروع کردم، وبلاگ سابقم بود. حدود 2 ماهه که دوباره شروعش کردم. اون وبلاگ خیلی شخصیه. بدون لینک، بدون تبلیغ تو این وبلاگ و اون وبلاگ، حتی تقریبا بدون بزدید کننده!! ولی حداقلش اینه که من دوباره توش برای خودم و فارغ از هرگونه ظرفی می نویسم.
نکات بعدی سعی ایه که تو پیدا کردن دوستان قدیمی دارم، تصمیمه که برای فعالیت در زمینه رشته دوران کارشناسی ام، طراحی صنعتی، متناسب با رشته ی کنونی ام گرفتم، شروع مجدد وبلاگ هالیوود، سعی در اتمام بعضی از کارهای ناتموم، و همین اقدام آخری، برورق رفته ها!! (البته علاقمندان زیاد خوشحال نشن چون موقتی بود!)
با وجود همه این حرفا و کارها، فعلا برخی از موارد خیلی دور از دسترسه ولی امید به خدا، شاید شد.
...
راستش اگر هم نشد، اتفاق خاصی نمی افته. شکر خدا یه چیزی هست توی وجود انسان که البته من خیلی بیشتر از سایر این گونه جاندار ازش استفاده کردم و می کنم و اونم فراموشیه!
اگه نشد، مثل قبل از این سلاح استفاده می کنم... ولی کاش بشه.
دعا کنید.
(نه! نمی خواد دعا کنید، به خاطر این همه چرت و پرت که نوشتم نفرینم نکنید!)
(هشدار 3 را دوباره بخوانید.)
(هشدار 4! متشکرم.)
(هشدار 5! شاید شما طعمه بعدی بی وفائیه باشید. پس از هم اکنون خودتان مراقب خودتان باشید.)
(هشدار 6! نذر داشتم این فیلمه رو به 10 نفر یا نشون بدم یا DVDاش رو بدم. حالا که داداشم هم دید، 10 نفر تکمیل شد. لطفا دیگه تقاضا نفرمائید. با تشکر!)
(هشدار 7! خیلی طولانی شدا. اگه از آخر به اول می خونین بهتون توصیه می کنم که نخونین! اگرم از آخر به اول نمی خونین و تا اینجا رو خوندین که هیچی.)